ارویناروین، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

می نویسم برای شیرینی زندگیم...اروین

حال و هوای ماه رمضون آقا اروین

شاهزاده ی من ،عشق بی انتهای من و یکی یکدونه ی مامانی اینروزا حال و هواش خیلی فرق کرده به قول خودش مماز میخونه وضو میگیره و گاها که از خوردنیاش به ما تعارف میکنه میگم روزم میگه مامان منم یوزم تازه زهرا جونم یوزست میگم آره عزیزم بابام یوزه هست تو مهدم برنامه دارین هر روز نماز میخونین و جالب اینجاست که عاشق اینی که چادر بذاری مماز بخونی و با منم که مماز میخونی باید یه چادرم تو سرکنی و امروزم که جانمازتو میذاشتم تو کیفت گفتی مامان چادرم بذار هر چقدم میگم مامانی من آقا پسرها چادر نمیذارن خانوما چادر میذارن اون لحظه قبول میکنیو بعدش باز یادت میره با دعا با اذان وبا ترانه کلا رو مود رقصی و میرقصی گاها بابابات شوخی میکنی میپری تو سرو کولش  بعد ...
22 تير 1393

پسر مامانی

سلام پسر ماماننی سلام یه دونه ی مامانی وای که چقد حرف دارم برات از کجا شروع کنم نمیدونم بذار از شعر خوندنت بگم وای که چه خوب میخونیه چه شیرین زبون اونایی که یادمه رو از زبونه خودت مینویسم: میوه نخور نشسته   مگس رویش نشسته    اول بشور با ققت بعدن بخور با لشت هر گون ایشه گدن   باشماخلارین گینده      سو سپرم دالیجاق   یول گوزلرم گلینجخ سلام بابا سلام بابا     امروز سلا موکونم   فردا کتاب موخونم یه توپ دارم قلقلیم باید من بخونم شما آخر هر مصرع رو برام بگی فدات بشم عشق مامانی هر روز هزاران بار شکر میکنم باخودم میگم خدایا این همون پسر...
15 تير 1393
1